Lilypie Third Birthday tickers يسنا پرنسس خونه ما
يسنا پرنسس خونه ما
چهارشنبه 1390/04/01
دکتر یسنا

سلام

از وقتی خاله ساناز جون مهربون واسه هدیه تولدم یه کیف دکتری واسم فرستاده ، منم دکتر یسنا شدم و همه عروسکام  مریض میشن . یکی از روزا سارا مریض شده بود. میگین نه ببینید. 

 اول بذار قلبت رو معاینه کنم.

خوب حالت خیلی بده بهت یه آمپولم بزنم.

آها من زیر ابرو هم بر میدارم بذار ابروهات رو در بیارم.

 نه حالت خیلی بده باید بستریت کنم.

 نه عزیزمممممم گریه نکن بیا بقلم ( دکتر احساساتی میشود).

 آخرشم خود دکترمریض میشن و از پا درمیان بس که خسته شدم.

فقط اینم از دکتر شدن من .خلاصه همه مراتب دکتر شدن رو یاد گرفتم اگه مامانم یا بابام مریضم بشن باید همه مراحل معاینه رو طبق اصول انجام بدم شنیدن صدای قلب فقط خوابیده میشه . فشار خون فقط نشسته اندازه گیری میشه. درجه تب زیر بقل. اخرشم بی برو برگرد یه آمپول باید بزنیم.


+ نوشته شده در 23:25 توسط مامان ساناز.
جمعه 1390/03/06
هورا دوساله شدم
  وقتی که اومدی تو شادی خنده اومد      برای دیدن تو صدتا پرنده اومد
وقتی که اومدی تو صبر زمین سر اومد       از زیر پات هر طرف هزار تا گل در اومد
ماهی که  اومدی تو جشن پرنده ها بود     روی تن شاخه ها چه غوغایی به پا بود
به دنیا اومدی تو در ماه سبز خرداد         همیشه باشه جونم سرت سبز ودلت شاد
هدیه وشمع وخنده جشنوچراغ وپولک      گل قشنگ ونازم تولدت مبارک!

 و بالاخره دخترم دوساله شد. دو سال پر از زحمت وسختی برای من که با عشق تمام شد.   تولد دوسالگی یسنا تو سه مرحله انجام شد. یه تولد شاد تو مهد کودک با حضور دوستاش. یه تولد خصوصی با حضور  مامان مریم وبابا حسین وخاله سونیا و یه مراسم شام که همگی مهمون بابا سیامک بودیم . قبل تولدش خیلی فکر کردم چه تمی برای تولد امسالش بیابم؟ و بالاخره یه تم پسرونه  یافتم که دخترم عاشقشه. تم هواپیمااااااااااااا ..........برا ی همه عجیبه اما یسنا عشقه هواپیماهه البته فکر کنم تو عمرش بیشتر از هر وسیله نقلیه دیگه ای سوار هواپیما شده ومشهد رفته!



+ نوشته شده در 15:11 توسط مامان ساناز.
دوشنبه 1390/02/05
كاشان نامه
سلام وصد سلام

 روز پنجشنبه يكم ارديبهشت تصميم گرفتيم طي يه سفر دو روزه بريم كاشان وابيانه.سفرمون رو از يه مسير جديدغير از اتوبان قم- كاشان شروع كرديم كه يه جاده روستايي بود و البته كوتاه تر كه از روستاهاي هفته وعمارت رد ميشد (و واقعاً طبيعتش بي نظير بود.)از اونجا هم به ترتيب خمين محلات دليجان ومشهد اردهال و سرانجام كاشان.منم شديداً علاقه مند بودم كه مشهد اردهال زيارت برم وبعد هم سر مزار سهراب سپهري بريم . كه همون روز سفر باخبر شدم  اي بابا امروز سالگرد فوت سهراب سپهري هم هستم و كلي مشتاق تر رفتم وقتي رسيديم اردهال با يه روستاي كوچيك مواجه شدم كه اولش نوشته بود به كربلاي ايران خوش آمديد كه اين نسبت هم بر ميگشت به امامزاده سلطانعلي بن محمد باقر كه پسر امام محمد باقر بودند وبه دعوت مردم فين مياد كاشان و بعد هم حاكم اردهال وقتي ميبينه محبوب شده  اين امامزاده رو به قتل ميرسونه كه برادر تني امام جعفر صادق هم هست.و بعد هم رفتيم سر مزار سهراب سپهري كه يه گوشه از همين امامزاده بود البته دم در امامزاده يه چادر گل گلي هم تقديممون كردند. برخلاف انتظارم مزارش خلوت بود نه مراسمي نه چيزي فقط يه آقاي جون خودش كمي خرما ودست گل اورده بود. 

اينم يسنا به همراه گيلاس عروسك محبوبش


ورودي امامزاده سلطانعلي

  به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بيايد كه مبادا ترك بردارد چيني نازك تنهايي من.(دخملم اين شعر  رو ياد گرفته) 


و در ادامه به شهر كاشان رسيديم كه برخلاف انتظارم آنقدرها پيشرفته نشده بود و شايد  بتوان گفت خود شهر برخلاف تاريخ پر آوازه اش  از شهرهاي بزرگ ايران بيست سال عقب تر بود  از برج و آسمانخراش وساختمان مرتفعه مراكز خريد جورواجور خبري نبود. بدتر از همه از يه هتل خوب  براي پذيرايي از مهمانان خارجي كه كم هم نبودند نيز خبري نبود. ولي همه جاي شهر پر ازكاج بود ياد شعر سهراب ميافتادي كه ميگه پشت آن كاج بلند.تو جاهاي ديدني كاشان من از ديدن باغ فين كلي ذوق كردم وفكركردم خوش به حال پادشاهاي قديمي.

 اينم يسنا شيطون كه همش دنبال آب بازي بود.

وقسمت آخر سفر به روستاي ابيانه رسيديم اول روستا يه تابلو زده بودند كه با سفر دركوچه هاي ابيانه شما به ۲۰۰۰ سال قبل برميگردين  اما تكنولوژي همه جا روگرفته يكي از پيرزناي ابيانه اي كه داشت سوغاتيايي ابيانه رو ميفروخت به مشتريش ميگفت اين دي وي دي است سي دي نيستا.يا يكي از پير مرداي ابيانه وقتي داشتيم عكس ميگرفتيم به يسنا گفت بگو آي لاو يو پي ام سي .

 ولي كلاً ابيانه روستاي زيبايي بود واگه نديدید حتماً برين وتماشا كنين.روستايي كه مردمانش باسواد هستند. كوچه بن بست نداره.روستايي كه هتل چند ستاه داره. روستايي كه توريستا از كشورهاي مختلف  ميان اونجا و از مردمش لواشك آلبالو ميخرند.وبقيه اش رو تو عكسا تماشا كنين.


 


 

+ نوشته شده در 8:50 توسط مامان ساناز.
شنبه 1390/01/27
سفرنامه تفرش
 روز 5 شنبه 25 فرودین ماه، یسنا خانوم  شیطون بلا  مهمون خونه عمو محمد بود و راهی تفرش شدیم وبسی آتیشها سوزاند به قول خودش.طفلی معنای خیلی چیزا رو نمیدونه و طوطی وار یاد گرفته تا میره مهمونی بهش میگن اومدی آتیش بسوزونی میگه آره!!!! تو راه برگشت از تفرش یسنا رو بردیم ارامگاه پرفسور حسابی و بهتره از تو عکسا ببینین چه خبر بوده:  

 

دخترم در حال فاتحه خونی واسه استاد


اینم یادنامه استاد که بالای سرشون زدند اونجا از ته دل ارزو کردم کاش دخترم تو هم روزی که ازاین دنیا کوچ میکنی به منزل ابدی ،مثل استاد کارهای بزرگی کرده باشی و حالا دو صفحه که نه ! اما چند سطر بتونن درموردت بگن .این دوصفحه که می بنیدهمه لیست کارای اجرایی استاد است.


اینم نمای بیرونی آرامگاه است که یه مقبره خانوادگی است وپدربزرگ و مادربزرگ و پدر و مادر استاد به همراه همسرشون اینجا هستند.


اینم یسنا وآقای پدر یا بقول خود یسنا :سامک

 اینم گوسفندای تفرشی که به یسنا خانوم افتخار ندادند باهاشون عکس بگیره وهمه فرار کردند جالبتر اینکه یسنا هم نق میزد چرا میرن من میخوام سوارشون بشم.

 به زودی همه با عکسای جدیدتری میایم.


+ نوشته شده در 23:42 توسط مامان ساناز.
یکشنبه 1390/01/07
خداحافظ دهه 80
سلام عيدتون مبارككككككككككككككككككككككككك

 اميدوارم سال 90 بهترين سال عمرتون باشه.

 امروز اين عنوان رو توي وبلاگ يه دوست خوندم . راستي دهه 80 تموم شد يسنا هم دهه 80  اي است. چقدر زود داري بزرگ ميشي كوچولوي من. نميدونم منم عين همه مادر پدرا وقتي بزرگ شدي ميخوام بگم تو هنوزم واسم بچه اي!! يا نه؟! ميتونم به تو بچشم يه جوان دانا وتوانا نگاه كنم كه خودش ميتونه همه امورش رو مديريت كنه؟اما دلم ميخواد اينجوري باشه.

 ما باهم ديگه يه غورباقه ديگه قورت داديم و دوباره سربلند شديم. اين دومين كارسخت ما بود بعد ازمهدكودك رفتن، كه موفق شديم شما رو از شير بگيريم شروعش من كلي استرس داشتم اما تو خيلي صبورتر ومقاوم تر از مني. درست عين پروژه مهدكودك رفتن. دوباره نمره تو بيست بود اگه نمره من هيجده بود.البته ناگفته نماند در کنار این صبوری دخترکم روز به روز شيرين زبونتر ميشه . وشيطونتر هموني كه انتظارش رو داشتممممم.

 اینم عکسای تقویم رومیزی یسنا که به مامان بزرگا وبابابزرگاش داد.عكس هرماه عكس سال قبل درهمون ماهه(البته بجز آبان ماه كه ازش عكس نگرفته بودم)

 ديدين چقدر بزرگ شدم..........

 




+ نوشته شده در 13:58 توسط مامان ساناز.